اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
799
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
خويش بيند ؛ به معرفت جهل خويش به حق عز و جلّ عارف گردد . يعنى از عجز خويش به قدرت قادر راه برد و از جهل خويش به معرفت حق تعالى راه برد ، و از ذو نهايتى خويش به بىنهايتى حق راه برد ؛ و از حدث خويش به قدم حق تعالى راه برد ؛ و از فناى خويش به بقاى حق تعالى راه برد . اين است معنى قول وى كه « هى المعرفة بالجهل » . و ببايد دانستن كه بواطن را بر ظواهر قياس كنند از بهر آنكه باطن غايب است و ظاهر شاهد . همواره غايب را بر شاهد قياس كنند تا از معرفت شاهد به معرفت غايب راه برند . چون اين بدانستيم به سخن بازآييم . قلب را موت و حيات است همچنانكه بدن را و قلب را سمع و بصر است و نطق و تقلب است همچنانكه ظواهر را . پس حق عز و جلّ اگر كسى را آلت سماع بدهد ، و آن اذن است ، و لكن چون سمع از اذن بردارد ، اندر اصل خلقت خلق كونين عاجز گردند از نهادن سمع آنجا . و اگر كسى را آلت بصر بدهد و آن عين است ، و لكن بصر ننهد ، خلق از نهادن بصر عاجز آيند . و اگر آلت نطق بدهد ، و آن لسان است ، و لكن نطق بردارد ، خلق از نهادن نطق عاجز آيند . و اگر آلت بطش بدهد و آن يد است ، و لكن بطش بردارد . خلق از نهادن بطش عاجز آيند . و اگر آلت مشى بدهد ، و آن رجل است ، و لكن مشى بردارد ، خلق از نهادن قدرت مشى عاجز آيند . اينك صفات ظواهر كه دست خلق به وى رسيده است ؛ اين است كه چون آلت بنهاد و صفت آلت بنهاد ؛ خلق از نهادن صفت همچنان عاجز آمدند كه از نهادن نفس آلت به سر باطن كه دست خلق به وى نرسد ، و محسوس و ملموس خلق نيست و اندر قبضهء حق است . چنان كه پيغمبر گفت صلى الله عليه و سلم : ان القلوب بين اصبعين من اصابع الرحمن ، اى بين اثرين اثر عدله و اثر فضله . و الاصبع فى اللغة هو الاثر . و نيز گفت صلى الله عليه و سلم : مثل القلوب كمثل ريشة بارض فلاة فى يوم ريح عاصفة يقلبها الريح ظهر البطن . چنان كه آن پر را اختيار نباشد ، دل را نيز اختيار نباشد . پس آن چيز كه دست ما به وى رسيده بود عاجز بوديم از نهادن صفتى اندر وى ، محال باشد كه قادر باشيم بر نهادن صفتى اندر چيزى كه به دست ما